واحه

وقتی از شوق وصال می نهادم باسر پای در بیراهه خار صحرایی گفت: عشق یعنی واحه

 
داستان کوتاه: ماشین زمان
نویسنده : لیلی تکلیمی - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳
 

ماشین زمان اختراع شد

این خبر خیلی زود در تمام دنیا پیچید. خیلی ها دوست داشتند اولین کسی باشند که از ماشین زمان برای سفر به گذشته یا آینده استفاده می کند. دخترک ده ساله ای نیز در میان علاقمندان و داوطلبان این سفر جادویی بود.

 کسی که تصمیم داشت ماشین زمان را به کار بیندازد، به داوطلبان مشتاق نکاتی را گوشزد می کرد و بعد در برابر انصراف یا اشتیاق داوطلب قرار می گرفت:

"ممکنه این سفربرای شما خطرات پیش بینی نشده ای داشته باشه. به هر حال این اولین ماشین زمانه و تابه حال آزمایش نشده. شاید درست عمل نکنه و شما دیگه هرگز به زمان حال برنگردید...."

 افراد عادی که زندگی خوب و مقبولی داشتند و نمی توانستند دلبستگیهای خود را با یک ریسک هیجان انگیز از دست بدهند، بلافاصله منصرف شده و عطای ماشین زمان را به لقایش می بخشیدند. فقط کسانی که بی خانمان و آواره و بدبخت بودند و مرگ و زندگی برایشان مساوی بود حاضر به پذیرفتن این خطر بزرگ می شدند، اگرچه حتی درصد بالایی از آنها هم بالاخره قبل از ورود به دستگاه منصرف شده و برمی گشتند.

دخترک ده ساله حتی با شنیدن این حرفها هم حاضر به انصراف نشد. آزمایش کنندگان با تعجب به او می نگریستند. او کوله بار سفرش را هم آورده بود و فقط منتظر لحظه ی ورود به دستگاه بود.

او دختری از طبقه ی متوسط با وضع مالی مطلوب و خانواده ای محترم و بسیار منسجم و گرم بود. هیچ دلیلی نداشت که این اشتیاق و عدم انصرافش از یک سفر خطرناک و احتمالا بی برگشت را به پای ناامیدی اش بگذارند؛ برعکس... او سرشار از انرژی و سلامتی به نظر می رسید و کمترین ترس و تردیدی در نگاه پویا و درخشانش وجود نداشت.

شاید تصمیم دارد یک منطقه ی بسیار خوش آب و هوا؛ یا زمانی بسیار خاص و لذت بخش را برای زندگی جدید خویش انتخاب کند؟ مثلا یک دشت باشکوه، یک روستای زیبا، در زمان حکومت یک پادشاه عادل و سخاوتمند....باید حتما ارزشش را داشته باشد که به خاطرش می خواهد از دلبستگیهای زندگی خوبش چشم پوشی کند!؟!

" توی کوله بارت چیه؟ باید حتما بازرسی بشه."

دخترک کوله اش را بازکرد....

تعداد بسیار زیادی بطری آب معدنی و یک عروسک زیبا با موهای طلایی!

حیرت نگاه همه ی حضار را در برگرفت

"دختر! اینها رو برای چی می خواهی؟"

دخترک میلی به پاسخ گفتن نداشت، ولی گرد نازکی از غم نگاهش را پوشاند و سر به پایین افکند....

"بسیار خب؛ می دونی که ممکنه دیگه برنگردی یا حتی موقع برگشتن کشته بشی؟"

"می دونم... مهم نیست!"

"وارد دستگاه شو و زمان و مکان رو بگو."

 کوله اش را مثل مادری که کودکش را در آغوش بگیرد، به سینه فشرد:

"کربلا؛ خیمه ی بچه های امام حسین...."

.....

 


 
comment نظرات ()