واحه

وقتی از شوق وصال می نهادم باسر پای در بیراهه خار صحرایی گفت: عشق یعنی واحه

 
آیا دوباره تو را خواهم دید؟!.....
نویسنده : لیلی تکلیمی - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

سالهای دور....؛ سال هایی سراسر عشق و التهاب ؛ نفرت و فرار؛ زشتی و زیبایی.... سال هایی که مادرم در آغوشش خفته و پدرم هر روز سر کار می رفت و بادستهایی پر از کیسه های مهربانی باز می گشت.... سال هایی که معلم هایی مهربان، یا بداخلاق و ناظم هایی تلخ و نفرت انگیز از پشت پرچینهای زمان سراپایم را چک می کنند.... چرا امروز کتونی سفید پوشیدی؟! چرا موهات از زیر مقنعه بیرونه؟ چرا سر صف می خندیدی؟.......آه لعنتی! هنوز هم تلخ و نفرت انگیزی!!! اما حالا همه ی این ها برایم پرستیدنی ست. تو کجا رفتی بهناز مبشری که حتی توی خواب و رؤیاهایم دنبال ردپایت می گردم؟ چرا هرچه می گذرد از تو دور و دورتر می شوم؟ درست مثل سال های نوجوانی که رفته رفته کم رنگ تر و ناملموس تر می شوند برای کسی که آهسته قدم می گذارد در لجن زار میانسالی و باتلاق کهنسالی....

خدایا کجاست آن همه احساس لطیف و پرآشوب و هیجان در سال هایی که دوستی من و بهناز پرآوازه ترین قصه ی لب ها بود؟ ما همیشه عاشق هم بودیم. آیا هنوز این عشق در قلب او نیز باقی مانده است؟

کجایی بهناز مبشری؟ آیا دوباره تو را خواهم دید؟.....

کاش یک روز وارد اینترنت شوی؛ صفحه ی گوگل را باز کنی و از سر دلتنگی نام مرا سرچ کنی؛ آن وقت این صفحه برایت باز خواهد شد و تو خواهی فهمید که حتی اگر لحظه ی مرگم باشد، هنوز دنبال تو می گردم و هرگز فراموشت نمی کنم....


 
comment نظرات ()