واحه

وقتی از شوق وصال می نهادم باسر پای در بیراهه خار صحرایی گفت: عشق یعنی واحه

 
کجایی ای یار؟ ای بهار.....
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳۱
 

روزهای سختی رو گذروندیم و روزهای سخت تری در پیش داریم

قبل تر ها یه امید خالص و زنده نسبت به آینده داشتیم که باعث می شد همه ی مشکلات رو یه جوری تحمل کنیم

اما این روزها نشاط بین مردم به کلی از بین رفته

همه از هم می پرسن: این همه سال به خاطر چی، به خاطر کی؟......

یه نفر بود که وقتی نگاهمون به صورت آسمونیش می افتاد، همه ی سختی ها برامون هموار می شد....

وقتی دید بعضی ها دارن خطا می رن، هشدار داد

بهش تهمت زدن، طردش کردن، بعدش هم کاری کردن که با پای خودش از کشور بره

بره یه جایی که آسیبی به ارادتمنداش نرسه

یتیم شدیم، دلسرد شدیم، خاموش شدیم...

دوباره اومد؛ مثل نسیمی وزید و امید رو بهمون برگردوند؛ اما بازهم رفت!

بار آخری که به عصاش تکیه زده بود و توی چشم تک تک مریداش نگاه می کرد، گفت:

شاید دیدار بعدی در کار نباشه؛ انشاء الله وعده ی دیدار در بهشت...

آه سردی از نهاد همه ی ما بلند شد، خیلی ها گریه کردن، من هم گریه کردم....

باغ میر، کوهسار، شب های محرم... این آخرین یادگارهای اون مرد آسمونی بود

می گن این بار رفت به کربلا تا مجاور بشه

می دونم، رفته که واسه ما دعا کنه، واسه مایی که قدرش رو ندونستیم و حتی حالا هم خیلی از ماها نمی دونیم که یکی از اولیاء خدا رفته جوار ولی خدا تا واسه ما دعا کنه، واسه ناچاری ما، واسه طوفان هایی که بارها اخطار داد در راهه و بارها تذکر داد که فقط متوسل باشیم تا از طوفان ها در امان باشیم...

واسه من عشق یعنی امجد، امید یعنی امجد،

امنیت یعنی امجد

کجائی ای یار،  ای بهار؟!....

همه جا بروم     به بهانه ی تو

تامگر برسم       درخانه ی تو

همه جا دنبال تو می گردم

که توئی درمان همه دردم....


 
comment نظرات ()
 
 
پازل
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
 

   یه روز روی میزکار یکی از دوستان، تابلوی نسبتا بزرگی متشکل از قطعات ریزو متعدد یک پازل دیدم. تعجب کردم که چرا با بی توجهی به حال خودش رها شده و فقط حدود ده درصدش شکل گرفته؟ خلاصه این که  چون علاقه ی ذاتی خاصی به پازل دارم، وسوسه شدم که قسمت هایی از اون رو بسازم و البته اون دوست عزیز هم تلویحا تمایل خودش رو به این کار نشون داد و من با انرژی و وسواس خیلی زیادی مشغول پیدا کردن و چیدن قطعات ناتموم اون پازل شدم. شاید یک ساعت بیش تر نگذشته بود که احساس کردم به شدت خسته شدم و واقعا دیگه نه حوصله ای ونه فرصتی واسه ادامه دادنش دارم. این شد که رهاش کردم به امون خدا و از دورنگاهی به شاهکار مشترک خودم و دوستم انداختم؛ شاید کلا کمتر از پونزده درصد کار انجام شده بود!!

 فهمیدم که زود قضاوت کردم و این کار خیلی سختی بوده. چند هفته بعد، تابلوی مورد نظر رو به صورت قاب شده روی دیوار اون خونه دیدم و با تعجب پرسیدم: همه ش رو خودت ساختی؟

جوابی که شنیدم ساده و بدیهی به نظر می رسید: نه؛ تقریبا تمام اعضای خانواده م و تعدادی از دوستانم کمکم کردن....

 راستی فکرش رو بکنید؛.... اگه هرکدوم از اون افراد می خواستن پازل رو به هم بریزن و از اول به دلخواه خودشون بسازنش، آیا هرگز این پازل به نتیجه می رسید؟

بدتر از این: اگه همه ی اون آدم ها قبل از شروع به کار، قبلی ها رو ریشخند می کردن و تهمت بی عرضگی به ماقبل خودشون می زدن و بعد هم با انرژی خیلی بالایی شروع به ساختن می کردن؛ واقعا چه قدر فرصت و توان ادامه دادنش رو داشتن؟

قصه ی مملکت ما قصه ی پازل بزرگ و زیباییه که دقیقا چنین بلایی به سرش اومده و همچنان داره میاد، تا جائی که یادمونه - از کتاب های درسی و تاریخ و مدنی گرفته تا تریبون های دولتی و صداوسیما و غیره و ذلک- همیشه گذشته ی ما مورد هجوم خودی های به ظاهر دلسوز قرارگرفته و هیچ وقت کسی سعی نکرده ساخته های پیشینیان رو با احترام نگاه کنه و سعی کنه بقیه ش رو بسازه؛ بلکه هرکی از راه رسیده، با شعارهای دهن پرکن و حماسی دم از ناپاکی  و ستمگری و نالایقی قبلی ها – از شاهان مقتدرباستانی گرفته تارؤسای جمهورمتأخر – زده و ادعا کرده که خودش یک تنه همه ی این پازل بزرگ  باشکوه رو می سازه، اما همه ی ما شاهد بودیم که هرگز کسی نتونسته طبق ادعاش رفتار کنه.

گاهی از خودم می پرسم، به چی چی مون می نازیم؟ به تمدن کهن چندهزار ساله مون که چیزی ازش باقی نذاشتن؟ به انقلابمون، که هرکسی به سهم خودش در حال سنگ زدن به دیگریه؟ یا به آینده ای که چند وقتیه سرش دعواست و هنوز گذشته مون ترمیم نشده، هزارتا مدعی براش احساس تکلیف کردن و هنوز هم که هنوزه دست از تهمت و توهین و آب به آسیاب این و اون ریختن برنداشتن و جوری حرف می زنن که انگار این مملکت ارث و میراث پدرجدشونه!

خدائیش به چی چی مون افتخار می کنیم؟!!!

کاش به این شعر زیبا عمل می شد:

دست در دست هم دهیم به مهر     میهن خویش را کنیم آباد....

 


 
comment نظرات ()