واحه

وقتی از شوق وصال می نهادم باسر پای در بیراهه خار صحرایی گفت: عشق یعنی واحه

 
سپندارمذگان روزعشق ایرانیان مبارک
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٩
 

سلام دوستان عزیزی که نه دیدمتون و نه می شناسمتون و فقط گاهی گذرتون به این وبلاگ دنج و متروکه می افته و یا نظر می دیدین و یا بی تفاوت رد می شین ولی در هرحال برای من محترم و عزیزین.

   توی این پست تصمیم دارم راجع به سپندار مذگان کمی حرف بزنم. البته خیلی از شماها این اسم رو شنیدید و حتی می دونید که چیه؛ ولی اون قدر نسبت به این مناسبت باستانی کم لطفی می شه که احساس می کنم درباره ش باید بیشتر صحبت بشه. به هرحال تصمیم با خودتونه و می تونین درنهایت همچنان ولنتاین رو به هم تبریک بگین یا این که تغییر رویه بدین و به سپندارمذگان احترام بیشتری بذارین.

 چند سالیه که روز 26 بهمن ماه یعنی 14 فوریه به مناسبت روز ولنتاین به هم تبریک می گیم و برای عزیزانمون هدیه تهیه می کنیم و اس ام اس های عاشقانه و محبت آمیز به همین مناسبت برای هم می فرستیم. شاید لازم نباشه بگم ولنتاین چه روزیه و چرا به نام عشق خونده شده چون تقریبا همه ی ایرانی ها از پیر گرفته تا جوون و حتی بچه های دبستانی این روز رو می شناسن و حتی به کشیش والنتیوس هم ارادت ویژه دارن! اما از سپندارمذگان چه قدر می دونیم و تا چه حد از تاریخ دقیقش اطلاع داریم؟.....

   بیست سال قبل ازمیلاد در ایران باستان که امروز همه ی مابه مفاخرش می بالیم، روزی وجود داشته به نام «روزعشق». این روز که 5 اسفندماه و به نام سپندارمذگان نامیده می شده، توی تقویم جدید منطبق با 29 بهمن ماه می شه و با ولنتاین فقط سه روز اختلاف داره.

   نمی دونم چرا وقتی چنین سابقه ی باشکوهی توی گذشته ی ما ایرانی ها هست، این همه از واردات غربی استقبال می شه؟ البته زیاد هم تقصیر جوون های بی چاره ی ما نیست، این نتیجه ی محو ونابود کردن هرچیزی که جزو پیشینه ی ما حساب می شه از جمله جشن ها و مناسبت های ملی... کاش به جای این همه تعصب انقلابی، به این فکر می کردیم که خراب کردن گذشته ای که به اندازه ی کافی باشکوه و پرافتخار هست  نه تنها ضرری به انقلاب اسلامی ایران نمی زنه، بلکه باعث می شه که ایرانی ها هویت خودشون رو پیدا کنن تا برای جبران کمبودهاشون مجبور نباشن به مظاهر فرنگی روبیارن.

   آرزو دارم که یه روزی همه ی ما ایرانی ها به این که ایرانی هستیم و به گذشته و حال و آینده ی خودمون افتخار کنیم و جوری زندگی کنیم که غربی ها از ما الگوبرداری کنن ـ کما این که قبلا هم این کار رو بدون سروصدا انجام دادن و نمونه ی بارز اون کریسمس به جای یلداست؛ هرچند که هرگز به این موضوع اعتراف نمی کنن.

   درباره ی ولنتاین هم شکی ندارم که اونا بهتر از ما به مناسبت های باستانی مون واقفن و تاریخ سازی هاشون دقیقا منطبق به همون روزهاییه که مناسبتی شبیه به اون توی تقویم ما وجود داره.

   این روز رو به همه ی خانواده های عاشق ایرونی تبریک می گم و امیدوارم از سال آینده «سپندارمذگان» رو به هم تبریک بگیم نه «ولنتاین» رو.      

 


 
comment نظرات ()
 
 
نتایج اخلاقی سریال پرمخاطب ازیادرفته
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸
 

  هرچند که قدری برای نوشتن این مطلب دیر شده، اما وقتی دیدم ظاهرا پروژه ی اهانت به پزشکان همچنان ادامه داره، بهتردیدم به سهم خودم قدمی دراین باره بردارم.

  1. اگر با رتبه ی دورقمی خواستید انتخاب رشته کنید، حتما دبیری همین اطراف بزنید چون پزشکی پایتخت اصلا آخر و عاقبت خوبی ندارد.
  2. حالا اگر خطا کردید وزبانم لال پزشکی دانشگاه دولتی شهری مثل تهران قبول شدید، اصلا نگران خوابگاه و این حرف ها نباشید، خوابگاه کیلو چند؟! ویلا می دهند مفت و مجانی، این طوری نه که؟ با استخر و سونا و آره و اینا....
  3. دوره ی دانشجویی پزشکان نه تنها اصلا سخت نیست و از کلاس های فشرده و دشوار هیچ خبری نیست، بلکه سرتاسرعشق و حال است و پیتزا و اجرای موسیقی فولکلریک سرکلاس و البته اساتید هم ماشاالله هرکدامشان یک پا شاعر و....
  4. پزشک هاخیلی بد و خیانتکار و هوسباز و بی معرفت اند! (خاک برسرهمه شان مفت خورهای هوسباز!)
  5. اگرخیانت کردید، فورا مجازات خواهید شد؛ حالا یا با قطع نخاع یا سقط شدن درجا (انتخاب باخودتان است) ولی درکل مدلش این جوری هاست که باید حتما تصادف رانندگی درآن نقش داشته باشد.
  6. فرزندان ستم دیده ی دکترها، حتما فرهنگی می شوند یا با فرهنگی ازدواج می کنند، چون از نزدیک لمس کرده اند که پزشکی چه عاقبت شومی دارد و والدینشان خطا کرده اند که دبیری همین اطراف نزده اند. (پیرو نکته ی شماره 1)
  7. قاچاقچی ها اصلا آدم های بدی نیستند و می توانند روی احساسات آدم ها تاربزنند.(به شیوه ی پدرخوانده 3)
  8. اگر تمام عمرِ کسی را سیاه کردید و باریدید به هیکلش، اصلا نگران نباشید؛ او بی هیچ تأملی ـ سه سوته ـ شمارا خواهد بخشید و حتی تمام عمر به پایتان خواهد نشست بدون این که خم به ابرو بیاورد چون شما خیلی ماه تشریف دارید ( مخصوصا اگر دیگر پای خیانت کردن نداشتید کلا بلیطتان برده!)

احتمالا در پست بعدی نتایج اخلاقی سریال شیدایی را خواهم گذاشت. ببینیم این بار برای جامعه ی پزشکی چه حلوایی پخته اند؟!


 
comment نظرات ()
 
 
شرط
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

سلام بچه ها

خیلی وقته که دل و دماغ نداشتم بیام نت ولی امروز بالاخره با خودم کنار اومدم و حالا در خدمت شما هستم.

البته دلیل این بی دل و دماغی تصادفی بود که با یکی از عزیزان دوپس دوپس که ظاهرا روان گردان نوش جان فرموده بودند داشتم که البته نمی دونم بعد از این که پام رو شکست و دررفت اصلا چیزی به اسم وجدان درد سراغش اومد یا نه؟ فقط از خدا می خوام که به راه راست هدایتش کنه و دیگه همچین بلایی سر یه بدبخت دیگه نیاره.

حالا فعلا من با یه پای شکسته مشغول استراحت - که نه- .... پرستاری از بچه هام هستم که غیر از من امید دیگه ای ندارن. خواهشمندم حاضرین به غائبین برسانند که مصرف روان گردان چه آثار شومی در پی داره؛ از جمله بی وجدانی!

تنها اتفاق خوبی که این مدت برام افتاد چاپ اولین رمان کوتاه من به اسم "شرط" بود که توی نمایشگاه بین المللی کتاب هم جزو عناوین جدید بود و انتشارات "آوای کلار" زحمت کشید و این اثر رو چاپ کرد.

حرف زیادی برای گفتن نمونده جز این که خوشحال می شم بخونیدش و نظرتون رو به من بگید. البته این فقط جهت دست گرمی بود و این که با انتشارات آوای کلار آشنا بشم و ببینم می تونم باهاشون کار کنم یا نه؟ ولی ان شاالله رمان بلندی برای چاپ آماده کردم که امیدوارم کم و کسری های "شرط"  رو برای همه ی خواننده های دوست داشتنی کتاب هام جبران کنه.

دوستتون دارم - خدانگهدار


 
comment نظرات ()
 
 
فوق العاده؛ آخرین خبرررررررررررر!!!!
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
 

سلام

تا به حال این کلمه به گوشتون خورده:

H-A-A-R-P

البته من به این شکل نوشتم که احیانا وبلاگم بی خود وبی جهت فیل.... ترررر نشه. پیشنهادأ توی گوگل این کلمه رو بدون خط فاصله هاش سرچ کنید تا نتایج جالبی دریافت کنید. بیشتر از این چیزی نمی گم چون اصلا آدم سیااااا....سیییی نیستم. اوکی؛ مرگ برضد ولایت فقیهخنثی

برای سهولت کار به این لینک مراجعه کنید:

http://az-soraya.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
 
ترانه ای از سریال زیبای "متشکرم"
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩
 

چه ساده ای تو!

واقعا....متشکرم!

تو تنها کسی هستی که منو می بینی

کسی که بدون مضایقه همه چیز به من میده

تو یه فرشته ای...

حتما خیلی برات سخت و خسته کننده بوده

اما تو بی هیچ تردیدی باورم داشتی

              – حتی وقتی که چیزی برای نشون دادن نداشتم –

عجیب نیست؟

انگار که تو هیچ اشکی نداری

حتی وقتی که داری رنج می کشی،

 به من می خندی!

من هم می خندم

            چون به خاطرت خوش حالم

من این حرف ها رو ته دلم نگه داشته بودم

.... واقعا دوستت دارم....

عشق دیوانه وار من هرگز نمی تونه ابراز بشه

(حالا بالاخره گفتمش) !؟...

من به خاطر تو زندگی می کنم....

                                           متشکرم!


 
comment نظرات ()
 
 
آیا دوباره تو را خواهم دید؟!.....
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

سالهای دور....؛ سال هایی سراسر عشق و التهاب ؛ نفرت و فرار؛ زشتی و زیبایی.... سال هایی که مادرم در آغوشش خفته و پدرم هر روز سر کار می رفت و بادستهایی پر از کیسه های مهربانی باز می گشت.... سال هایی که معلم هایی مهربان، یا بداخلاق و ناظم هایی تلخ و نفرت انگیز از پشت پرچینهای زمان سراپایم را چک می کنند.... چرا امروز کتونی سفید پوشیدی؟! چرا موهات از زیر مقنعه بیرونه؟ چرا سر صف می خندیدی؟.......آه لعنتی! هنوز هم تلخ و نفرت انگیزی!!! اما حالا همه ی این ها برایم پرستیدنی ست. تو کجا رفتی بهناز مبشری که حتی توی خواب و رؤیاهایم دنبال ردپایت می گردم؟ چرا هرچه می گذرد از تو دور و دورتر می شوم؟ درست مثل سال های نوجوانی که رفته رفته کم رنگ تر و ناملموس تر می شوند برای کسی که آهسته قدم می گذارد در لجن زار میانسالی و باتلاق کهنسالی....

خدایا کجاست آن همه احساس لطیف و پرآشوب و هیجان در سال هایی که دوستی من و بهناز پرآوازه ترین قصه ی لب ها بود؟ ما همیشه عاشق هم بودیم. آیا هنوز این عشق در قلب او نیز باقی مانده است؟

کجایی بهناز مبشری؟ آیا دوباره تو را خواهم دید؟.....

کاش یک روز وارد اینترنت شوی؛ صفحه ی گوگل را باز کنی و از سر دلتنگی نام مرا سرچ کنی؛ آن وقت این صفحه برایت باز خواهد شد و تو خواهی فهمید که حتی اگر لحظه ی مرگم باشد، هنوز دنبال تو می گردم و هرگز فراموشت نمی کنم....


 
comment نظرات ()
 
 
برای چشم های زیتونی رنگ پدرم....
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

ای صدای عشق

   ای هوای باغ

     ای همیشه در نفس جاری!

کاش می گفتی             دوستم داری......

کعبه ی آمال من بودی

درسکوت آن نگاه سبز و گیرایت دلم افسرد

    و شور زندگی    درکنج این زندان ـ که دل نامندـ ناگه مُرد!

      گله ها دارم از آغوش پرمهر تو ای فانوس شبهایم!

 تو از آن دور می آیی

از دل آن سرزمین سبز و رؤیایی

وچشمانت    سراسر رنگ زیتون    رنگ تنهایی....

ولی آنگه که عزم بازگشتن می کنی؛ ای کاش بازآیی

      تو دوری از من و از حال زار من

                                         ولی اندوه عشق بی ریایت

                                                      تا ابد

                                           شمع مزارمن.... 


 
comment نظرات ()
 
 
غم زرد
نویسنده : لیلا تکلیمی (ل.تمنّا) - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٠
 

کلاغا نعره شون مرگ آفرینه

صدای قلب عاشقها همینه

به همراه غروب و خش خش برگ

غم زرد خزون بر دل می شینه

 

نمی دونم ولی می گن همیشه

شب زندونیا آخر نمی شه

براشون دشت و دریا قاب عکسه

براشون هر هوایی گرگ و میشه

 

لب برکه عزاداری نشسته

دلش از هجرت یارش شکسته

غروب و حسرت و تنهایی و غم

کلاغا توی ابرا دسته دسته

 

همیشه وقتی که عاشق می میره

دل صحرا دل دریا می گیره

همه حالا پشیمون از گذشته

دیگه اشکی نریزین؛ خیلی دیره!


 
comment نظرات ()